دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند![]()
بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند![]()
یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!![]()
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد![]()
ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت :![]()
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .![]()
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند![]()
تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند![]()
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد![]()
نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت![]()
و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت![]()
بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:![]()
امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . . .![]()
دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم![]()
تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی![]()
ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟![]()
دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد![]()
باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند![]()
ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند![]()
تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . . .![]()

ما را در سایت هواداران سلطان احساس دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: کوثر بابایی سومار
بازدید: 60